زني دارم ،فلك تايش نديده زدستش هوش وعقل من پريده زرُخسارش نگو رحمت به شادي زرفتارش دل و قلبم دريده همه در خواب و در خرناس باشد كه از خرناس او خوابم پريده اگر صد من عسل ريزي به رويش نشايد خوردنش اين ورپريده مرتب چشم او دنبال چيزي ست چه پررويي بوُد اين چشم دريده همه در فكر غيبت يا كه تهمت زاين كارش جهنم را خريده بگيرد او زمن ايراد بسيار نباشد فكر من اين خيرنديده كند خود را بَزَك چون دلقك سيرك به روي گونه اش ، سرخاب ماسيده كنم بهرش فراهم هرچه خواهد ميان خوردنيها او چريده اگر با او روم اندر خيابان طلا چون ديد پاها يش سُريده به شعر آورد شاعر حال و روز بنده چوخواندم شد روان اشكم زديده

[ جمعه 12 مهر 1392برچسب:شعر,
] [ 17:48 ] [ غریبه عاشق ]
[
]
مجلسترحیم دوستی از دوستانم دردورود همسرش مرد و عزادارش نمود تاعزاداري به رسم آن دیار آبرومندانه گردد برگذار آگهی در روزنامه درجکرد ختم جانانه گرفت و خرج کرد چاي و قهوه ، میوه ، سیگار و گلاب لاي خرمامغز گردو بی حساب تاق شال دست باف فومنی تکه حلوا لاي نان بستنی منقلاسپند و عود کاشمر شربت و شربت خوري ، قند و شکر فرش ابریشم به نقش یاعلی قاري و مداح و میز و صندلی ترمه و جام و قدح یک در میان گیره ي نقرهبراي استکان حجله ي سیصد چراغ یک تنی رحل و سی جزء و بلندگوي سونی بر ودیوار خانه صد قلم بیرق و ریسه ، کتیبه با علم در میان مجلس و ما بینجمع ده چراغی زنبوري ، پنجاه شمع قاب کرده وان یکاد و چار قل نصب کرده درمیان تاج گل باز تا شادان شود در آن جهان روح آن مرحومه ي خلد آشیان واعظیبا فهم و دانا و بلد کرد دعوت تا سخنرانی کند آشنایان قدیمی وجدید آمدند از راه نزدیک و بعید اهل و فامیل ریا کار و دغل کاسب و همسایهو اهل محل دوستان با وفا با تربیت آمدند از بهر عرض تسلیت مجلسی با احترامو با شکوه لیک واعظ غایب و او در ستوه گرچه رسما دعوتش بنموده بود لیکشاید جاي بهتر رفته بود مجلسی با آن شکوه و احترام بی سخنرانی نمی گرددتمام مجلس با آبرو و با وقار بی سخنرانی بود بی اعتبار ساعتی بیواعظ و منبر گذشت عاقبت صاحب عزا بی تاب گشت رفت و در پس کوچه تا پیداکند واعظی تا مدح میت را کند دید شیخی با عرقچین و عبا ریش و نعلین و عصا، شال و قبا گفت: اي دستم به دامانت بیا از غم و غصه رهایم کن ، رها مجلسختمی است وعظی مختصر پول و بستان ، آبرویم را بخر شیخ از هول حلیمروغنی رفت با سر توي دیگ ده منی آمد و شد در عزایش نوحه خوان طبق عادت هیچاخان پشت چاخان بی خبر کان مرده زن بوده نه مرد رفت بر منبر سخن آغازکرد کو بري بود از بدي و هرزگی می شناسم من ورا از بچه گی من خودم او رابزرگش کرده ام کودکی بود و سترگش کرده ام من نمی گویم چرا رنجور بود رازهادر بین ما مستور بود وه چه شب هاي درازي را که من صبح کردم با وي اندرانجمن مجلس آراي و سخن پرداز بود با همه اهل محل دمساز بود ما دو جسم ولیک یک جان بوده ایم مست و مدهوش و غزل خوان بوده ایم او نه تنها بر منشایثار بود مطمئنم با شما هم یار بود ما به او احساس دیرین داشتیم خاطراتتلخ و شیرین داشتیم آتشی در این هواي سرد بود جمله مردان را دواي دردبود نازنینی رفته است از بین ما از کجاي او بگویم با شما هر شب جمعه بداداز پیش و بس بر گدیان نان و خرما و عدس یاد باد آن شب که خود را باختم دسترا درگردنش انداختم زیر گوشش نرم کردم زمزمه درد دل کردم به او یکعالمه سر به زانویش نهاده سوختم چشم در چشمان شوخش دوختم دست خود را بر سرو گوشم کشید از سر رافت درآغوشم کشید تا رسید این جا سخن صاحبعزا بر سر او کوفت با چوب عصا کی همه نفرین و عصیان و گناه با عیال خویشکردي اشتباه تو چه سري با زن ما داشتی دختر سعدي ورا پنداشتی تو نپرسیدي زقبل گفتگو زن بود لیلی و یا مرد اي عمو گفت و گفت و گفت تا بی هوششد کف به لب آورده و خاموش شد جمع گشته گرد او پیر و جوان آن به این دستورمی داد این به آن آي قندان آورید و چاي داغ دیگري می گفت: گل زیر دماغ اینیکی می شست رویش را به آب آن یکی می گشت دنبال گلاب این وري نبضش گرفته میشمرد آن وري بین دو کتفش می فشرد دکمه هاي پیرهن را کرده باز سوي قبلهکرده پاها را دراز ذره اي تربت بمالیدن به کام باد می زد دیگري او رامدام مومنی دستان خود برده به جیب زیر لب می خواند هی امن یجیب پیرمرديگفت: این آشوب چیست این بابا جنی شده چیزیش نیست ورد خواند و فوت کرد و ذکر وگفت پا درون کفش عیسی کرد جفت تا طلسم آن ننه مرده شکست هر دو چشمش وا شدو پا شد نشست لب گشود و در سخن شد کم کمک گفت کو آشیخ ؟ اي مردم کمک باطنابی سفت بندیدش به هم تا حق او را کف دستش نهم لیک جا تر بچه چون مرغیپرید شاه بیت ماجرا را بشنوید شیخ کز این ماجرا آزرده بود میکروفن را بابلندگو برده بود

ادامه مطلب
[ جمعه 12 مهر 1392برچسب:شعر,
] [ 17:13 ] [ غریبه عاشق ]
[
]